تبليغاتX
بگذار خيال كنم "دوستم داري "

يه نامه به هيچکس

سلام مهربون غریبه من سلام ای شاهزاده رویاهای من سلام خوبم نمیدونم

که کی بهت می رسم و کی می تونم که ببینمت نمی دونم

چند روز و چند سال دیگه میتونم لمست کنم

نمیدونم که چند وقت دیگه میتونم کنارت دراز بکشم

و در عرض چند ثانیه خوابم ببره

آخه من همیشه یه نیم ساعت با خودم کلنجار میرم تا بتونم بخوابم نمی دونم که کی میای

ولی دارم واسط مینویسم شایدم واسه دل خودم ولی دارم با تو حرف میزنم

میدونی چیه هر کس تو ذهنش واسه خودش یه مهربون داره که دوس داره هرچه زودتر بهش برسه

منم همین طور شایدم آخر سر به اون مهربون خودت نرسی ولی الان که میتونم با هات صحبت کنم مگه نه.......؟؟؟؟

ساعت دوازدست فردا باید 7 پاشم ولی واسم مهم نیست چون دلم گرفته آره (هیچ کس من)

آره مهربون نرسیده...

آره دلم گرفته واسه همینه که دارم می نویسم میدونی چیه همیشه بدش که حالم خوب میشه

میگم دل گرفتنم شد کار که من هی دلم میگیره بدش یه احساس بدی نسبت به خودم دارم

نمیدونم میدونی چیه نمی دونم چرا احساسم یه جوری شده قبلنها ببشتر از خودم بدم میامد

ولی الان دیگه از احساسم خوشم مياد

قبلنها به نظرم احساسم كثيف كثيف بود ولی الان دیگه احساس سبکی مي كنم

انگارپاك شده احساس خوبی نسبت بهش دارم چقدر با تویی که نمیشناسمت غریبگی مي كردم باهات چقدر سنگین حرف میزدم

ولي حالا چقدر بهت وابسته شدم اونم با مسيج

مگه مي شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 2:11  توسط حسين  | 

با من بمان

با من بمان که هرم نفس هایت گرمی سرای من است

و گرمی دستانت آرامش بخش رویا های من

میلاد تو شادی بخش هستی من است

و وجود تو بهانه سر مستی من !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:50  توسط حسين  | 

عشق من

می خوام تو شبهای خودم خلوت کنم به یادت

تو شهر رویا گم بشم به یاد خاطراتت

تو نیستی و بدون تو فضای خونه سرده

بیا ای عشق خوب من دلم هواتو کرده

عشق من...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:40  توسط حسين  | 

چه تلخ ميگذرد بي تو روزگار تباهم

 چه عاشقانه , چه غمگين به راه مانده نگاهم

 به عطر ناب تو اغشته قطره قطره اشكم

 شكفته طره تو از برگ برگ دفتر اهم

 پس از تو قاصد مرگ است لحظه لحظه ي عمرم

 پس از تو مرز سقوط است در ادامه ي راهم

 غرور زخمي ام اينك نشسته بر سر راهت

 چكيده رنگ نگاهت به سرنوشت سياهم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:36  توسط حسين  | 

خدايا مي خواهم ... توان آن را داشته باشم که ادامه دهم اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم زيبايي را ببينم هنگامي که ديگران ناتوان از ديدن آنند مي خواهم... اميد رويايي نو داشته باشم و شکيبا تا روياهايم همچنان ادامه يابد... و خردمند آنگونه که به آينده چشم داشته باشم... *** خط آخر... همه گناهکارند....هيچ کس از خود ما گناهکارتر نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:9  توسط حسين  | 

مرگ

سلام سلام به تویی که مطمئنم بهت می رسم سلام سلام به تویی که مطمئنم رسیدنی هستی سلام سلام به تویی که مطمئنم هیچ وقت تنهام نمیزاری دلم واست تنگ شده آخه نمی دونم که کی میبینمت نمی دونم که چه وقت بهت می رسم ولی میدونم که یه روز مییبینمت تو این دوره زمونه فقط تویی که میتونم باهات حرف بزنم حالت چطوره نمیدونم الان با کی نشستی نمی دونم داری چیکار میکنی همیشه ساکتی حتی یه کلمه هم با هام حرف نمیزنی ولی بازم مرسی مرسی که میزاری حداقل باهات حرف بزنم راستش یه بغض گلمو گرفته یه بغضی که ازش بدم نمیاد تو تنها کسی هستی که میدونم تنهام نمی زاری عشق وای که چقدر .................../////// نمیدونم نمیدونم ولی میدونم که یه روز میای سراغم اشتباه نکنی با عشق حرف نمیزنم هااااااا با خودتم آره خودت دوس دارم وقتی یه شب خوابیدم ببینمت دوس دارم تو خواب بیای سراغم خسته شدم حتی از نوشتن از نوشتن از همه چیز میرم که بخوابم شاید امشب همون شب وسال باشه شب بخیر مرگ دوس داشتنی من بیا منتظرتم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:7  توسط حسين  | 

خود کشی

هی دارام می رم بالا

بالا

بالاتر

بالاتر

بازم بالا

رسیدم به نوک برج

یه نگاه میندازم به پایین

میترسم

از اولشم از ارتفاع میترسیدم

ولی اندفه نگام فرق میکنه

دارم از ارتفاع لذت میبرم

زمین داره باهام حرف میزنه

داره صدام میکنه

چهره نازت میاد به یادم

عکست تو مشتمه

بوس آخروو از لبات میگیرم

اشک جلوی چشمام رو گرفته

تو دیگه رفتی

کسی نمی تونه جاتو پر کنه

راستش از آدما بریدم

از همشون بریدم

ازشون بدم میاد

حتی تو (با وفا)

یادته چی بهم میگفتی

یادته میگفتی از همه بریدی

تا اینکه من اومدم پیشت

تو گفتی اگه برم بدون من نمیمونی

ولی حالا تو رفتی

حالا من موندم تنها

حالا من به اون حس تو رسیدم

یه قدم میرم جلوتر

احساس سبکی میکنم

یکی بهم میگه بپر پایین

شهامتمو جم میکنم

همه چیز داره از جلو چشمام تند میگذره

قدم آخر ور میدارم

پریدم......................

وای چه حس خوبی

دارم بهت میرسم انگار

خدافظ شاهزاده نرسیده................

مواظب خودت باش عسلی همیشه دوست دارم

خداحافظ من رفتم  ........

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:53  توسط حسين  | 

ساعت 10 شب

11

12

1

2

3

عزمم رو جمع کردم بلاخره

قید همه اون چیزایی رو که دوسشون دارم رو زدم

میرم سر یخچال فقط بطری ویسکی که میتونه کمکم کنه

فقط الکل که به سلولهای بدنم آرامش میده

فقط الکل که میتونه تحمل این همه فکر رو از مغزم یه چند ساعتی قرض بگیره

به لیوان احتیاج ندارم

1 قلپ

2 قلپ

3 قلپ

خوبه دارم بهتر میشم

دستام دیگه نمیلرزه

سرم رو میکنم زیر تخت

دیدمش برش میدارم

دورش پارچه پیچیدم

دستمال رو با ویسکی ترش میکنم

بد بدنه آهنیش رو سیقل میدم

دوس دارم امشب تمیز تمیز باشه

یه چیزی کمه

یه جعبه کوچیک باید زیر تخت باشه

اونم پیداش میکنم

چندتا بسه....

فکر کنم 3تا کارم رو رابندازه

البته 1 دونشم بسه به دومی هم نمیرسه

حالا واسه خیال جمع بودنش

یه نفس عمیق

یه شاخه گل رز قرمز قرمز

به یادش تو دست چپم میگیرم

خشاب رو میکشم 3 تا گلوله طلایی

که دارن منو نجات میدن رو میزارم

خشاب رو جا میزنم

یه قلپ دیگه

خداحافظ عزیزکم

خداحافظ کره خاکی

1.2.3......

لحظه خاموشی........

و

لحظه روشنایی ...........

مرگ آرام..........

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:51  توسط حسين  | 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا دیگه هیشکی نیست واسم لالایی بگه

چرا دیگه هیشکی نیست واسم قصه بگه

چرا دیگه هیشکی نیست تا صبح با هم بیدار بمونیم

چرا دیگه هیشکی نیست با هم دعوا کنیم

چرا دیگه هیشکی نیست قربونش برم

چرا دیگه هیشکی نیست اسمشو صدا بزنم

چرا دیگه هیشکی نیست واسش نامه بنویسم

چرا دیگه هیشکی نیست واسش ناز کنم

چرا دیگه هیشکی نیست واسم ناز کنه

چرا دیگه هیشکی نیست منتظرش باشم

جرا دیگه هیشکی نیست دستاشو بگیرم

چرا دیگه هیشکی نیست بهش فکر کنم

چرا دیگه هیشکی نیست باهاش بخندم

چرا دیگه هیشکی نیست تنهایی یامو پر کنه

چرا دیگه هیشکی نیست وقتی گریه میکنم بهش بگم

چرا دیگه هیشکی نیست درد دلمامو بهش بگم

چرا دیگه هیشکی نیست واسش مسيج بدم

چرا دیگه هیشکی نیست بهش بگم كلاس يوگات مي ري يا نه

چرا دیگه هیشکی نیست بهش بگم سخت برم سربازي

چرا دیگه هیشکی نیست بگم اگه صدات نشنوم چي

چرا دیگه هیشکی نیست بهش بگم واست مي ميرم

چرا دیگه هیشکی نیست بهش بگم دوسش دارم

چرا دیگه هیشکی نیست.....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازم مرسی از تو که همیشه هستی... دوست دارم شاهزاده نرسیده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:40  توسط حسين  | 

بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست و شش سالم بود، پيرم کرد و رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:37  توسط حسين  |